بررسی نظریات پیرامون رسانه و وسایل ارتباط جمعی |
سوال هفته: 
به نظر شما اندیشه های سکولاری تا چه حد وارد تلویزیون ما شده است؟
|
شخصی- شرح فعالیتهای نویسنده - گزارشی از اتفاقات و تازه های دانشکده |
http://Mpishahang.blogfa.com |
|
در راستای توسعه فرهنگ و فلسفه رسانه ها در ایران |
http://Pishahang.pib.ir |
|
|
http://mahloji.blogfa.com |
|
ارتباطات و رسانه |
http://moje3.blogfa.com |
|
|
http://dorsaneh.parsiblog.com |
|
|
http://sanayesh.parsiblog.com |
|
خبرهايي از دنياي رسانه |
http://resaneha.blogfa.com |
|
http://media14.parsiblog.com |
|
|
http://me86yas.blogfa.com |
|
درآمدی بر نظریه های ارتباطات و رسانه |
http://realmedia.blogfa.com |
|
http://salarmedia.blogfa.com |
|
بررسی نظرات پیرامون رسانه و وسایل ارتباط جمعی |
http://Hashemi1353.blogfa.com |
|
تازه های مستند ایران و جهان |
http://Hashemi53.blogfa.com |
این عکس فرزین نیستا!
|
|
http://Farzin2525.blogfa.com |
|
وبلاگی برای علاقمندان به رسانه |
http://Resana.blogfa.com |
|
|
http://Mohammadi.parsiblog.com |
|
|
http://rasane.blogfa.com |
|
|
http://Resane12.parsiblog.com |
|
علم ارتباطات |
http://Massertebatat.blogfa.com |
|
|
http://www.mirkhalili.ir |
|
|
http://resaneh.blogfa.com |
|
|
http://rasanejamei.blogfa.com |
وبلاگهای گروهی:
|
قاسم زاده |
شیخی |
محمدی |
http://flashback.blogfa.com |
|
مجتبی نوابی |
مجتبی دانش |
نصرا... یقینی |
سجاد صالحی |
http://11media.blogfa.com |
حجت الاسلام و المسلمين دكتر هادي صادقي
1. دين
دين همچون همه پديدههاي انساني ديگر، تعريفهاي گوناگوني يافته است. بدون اينكه وارد مناقشات يافتن عناصر ذاتي يا ماهوي دين شويم، مراد خود را از آن بيان ميكنيم تا مبنايي براي تفاهم به وجود آيد. پيش از بيان مراد، بهتر است ميان دو كاربرد دين تفكيك كنيم. دين در يك كاربرد به دين عمومي[1] اطلاق ميشود و در كاربرد ديگر به دين خصوصي.[2] دين عمومي، مستقل از انسان و دين خصوصي وابسته به اوست. دين عمومي براي بودنش نيازمند وجود انساني نيست، ولي دين خصوصي بدون انسان وجود نمييابد. در واقع ميتوان گفت تجلي دين عمومي در وجود انسان، به دين خصوصي تبديل ميشود. بر اين اساس، ميتوان دين عمومي را اينگونه تعريف كرد: «مجموعه حقايق و معارفي كه حول محور قدسي شكل گرفته است.» اين مجموعه معارف و حقايق صرفنظر از وجود انسان، تحقق دارد و داراي حقيقتي قدسي و متعالي و مراتبي متكثر و متدرج است كه از عالم الوهيت آغاز ميشود و تا عالم خاك استمرار مييابد. حقيقت دين نزد خداوند است و مراتب نازل آن به فرشتگان و انبيا و آدميان ميرسد.
اين مجموعه معارف، شامل انواع معارف نظري و عملي ميشود كه دربرگيرنده اعتقادات و جهانبيني، اخلاقيات و مسائل عملي عرفان، مسائل رفتاري و فقه و حقوق است. قدسي بودن، يكي از صفات مهم اين مجموعه معارف است كه آن را از غير دين جدا ميسازد. اين قدسيت دو منشأ دارد؛ يكي اينكه معرفتي باشد كه موصل به امر قدسي و ديگر اينكه معرفتي باشد كه ناشي از امر قدسي است. نمونه معرفت موصل به امر قدسي، استدلالهاي عقلي است كه وجود يا اوصاف امر قدسي را اثبات ميكند. نمونه معرفت ناشي از امر قدسي، معارفي است كه در كتابهاي مقدس و برگرفته از وحي آمده است و طيف وسيعي از عقايد و فقه و اخلاق را در برميگيرد.
هنگامي كه از اسلام با عنوان ديني عمومي سخن ميگوييم، مقصودمان مجموعه معارفي مربوط به توحيد و خداشناسي و ديگر معارف قدسي عقلي است يا آنچه در كتاب و سنّت آمده است. ازاينرو، ميتوان گفت آنچه در اين سه منبع در موضوعات مربوط به امر قدسي آمده، دين عمومي اسلام است.[3]
دين خصوصي، اما، تجلي دين عمومي در آينه وجود آدمي است. هر كس در مواجهه با دين، به برداشتي از آن ميرسد و دين در جان او بازتابي خاص مييابد. در اينجا، ميان انواع بازتابهاي دين اختلاف به وجود ميآيد. از آنجا كه جان آدميان متفاوت است و آينه وجود هر يك، امور را بهگونهاي خاص انعكاس ميدهد، تفاوتها پديد ميآيد و انواع گوناگوني از دين خصوصي شكل ميگيرد. سرّ پيدايش اين اختلافها، گوناگوني آينههاست، وگرنه حقيقت دين يك چيز است. به دليل تفاوت افراد در ميزان درك واقعيتها و فهم جهان هستي، نميتوان انتظار داشت همه يكسان به حقيقت هستي دست يابند. همين سخن در باب دين و حقيقت ديني صادق است. وجود آدميان ـ دستكم آدمهاي عادي ـنه قدرت انكشاف تام حقيقت ديني و نه در صورت انكشاف تام، قدرت بازتاب تام آن را دارد.
شناخت و اعتراف به ضعف ادراكي و توانايي بشر، ما را به اين حقيقت ميرساند كه دينهاي خصوصي بيشماري داريم كه هر كدام نسبتي خاص با دين عمومي دارند. اين نسبت، تشكيكي است و شدت و ضعف مييابد. به همين دليل، ميتوان دينهاي خصوصي را ردهبندي كرد و برخي را نزديكتر و برخي را دورتر از حقيقت ديني دانست. تجلي تام حقيقت ديني، همان است كه در بعثت پيامبر اكرم(ص) رخ داد و آنان كه با نور پيامبر همراهند و همه ايشان نور واحدي شمرده ميشوند، در اين تجلي تام سهيمند. از اينروست كه ميتوان گفت دين خصوصي چهارده معصوم پاك(ع)، مطابق همان دين عمومي اسلام است. البته از معصوم كه بگذريم، دين خصوصي بقيه آدميان نسبتي با آن حقيقت تام پيدا ميكند و هيچكدام تجلي تام نيستند.
در دين خصوصي ميتوان دو بعد نظري و عملي را از يكديگر باز شناخت. تجلي دين در ذهن و انديشه انسان، معرفت ديني او را شكل ميدهد و تجلي دين در رفتار و گرايش آدمي، دينداري ناميده ميشود؛ گو اينكه نوع معرفت هر كس به خدا و ديگر موضوعات ديني در دينداري او دخيل است.
از آنجا كه دين، حول محور قدسي شكل ميگيرد، دينداري نيز با حقيقت قدسي پيوند مييابد و ويژگيهاي امر قدسي در دينداري تجلي پيدا ميكند. مهمترين ويژگي امر قدسي، تعالي است كه از آن دو صفت بارز تجلي مييابد: جمال و جلال. مجموعه معارف قدسي، راهنماي به سوي امر متعالياند. دين، تجليگاه صفات جمال و جلال خدا يا زيبايي و عظمت اوست. دينداري نيز حركت به سمت امر متعالي است. دينداري، واكنشي انساني به تجلي الهي است. از آنجا كه دينداري حقيقي به سوي امر متعالي دارد, ميتوان آن را تعاليجويي دانست؛ يعني به دنبال امر متعالي بودن و تلاش براي فراروي از فرديت و خوديت و ماديت و محدوديت زمان و مكان خاكي. انسان در واكنش به صفات جمال الهي واجد حالت جذبه و شور و اشتياق و اميد و در واكنش به صفات جلال الهي واجد حالت خوف و خشيت ميشود. به اين دليل است كه همواره بيم و اميد به عنوان دو ركن مهم دينداري در كنار هم خواسته شدهاند.
استعمال واژه دين در اين دو معنا، هم در ادبيات ديني و هم در تاريخ انديشه ديني ما وجود دارد. ويلفرد كنت ول اسميت، در كتاب ميگويد تا عصر جديد از واژه ايمان استفاده ميشد و واژه دين بعدها به فرهنگ انديشه ديني نفوذ كرد. وي تنها استثنا را اسلام ميداند كه از ابتدا خود را با عنوان دين ناميد. دين در قرآن، هم در معناي دين عمومي به كار رفته است و هم در معناي دين خصوصي و هم در معاني ديگر.[4] هنگامي كه قرآن ميگويد: «إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ؛ همانا دين نزد خدا اسلام است.» (آلعمران: 19) يا «أَفَغَيْرَ دِينِ اللّهِ يَبْغُونَ؛ آيا به جز دين خدا را ميجويند.» (آل عمران: 83) يا «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ؛ اوست كه رسولش را با دين حق فرستاد تا آن را بر همه اديان پيروز كند.» (توبه: 33)، دين را در معناي عمومي آن به كار برده است. اما هنگامي كه ميگويد: «و مَن أحسن ديناً ممن أسلم وجهه لِلّه و هو محسن؛ و دين چه كسي بهتر است از آن كس كه خود را تسليم خدا كرده و نيكوكار است.» (نساء:124)، دين را در معناي خصوصي به كار برده است.
در نهجالبلاغه نيز هر دوگونه كاربرد وجود دارد. هنگامي كه اميرمؤمنان علي(ع) درباره رسول خدا(ص) ميفرمايد: «أرسَلَهُ بِالدِِّينَ المَشهُورِ» (خطبه2) يا در مورد خود اسلام ميفرمايد: «أَلإِسلامُ دِينُ اللهِ الَّذِي اصطَفيهُ لِنَفسِهِ؛ اسلام دين خداوند است كه آن را براي خودش برگزيد.» (خطبه198) به دين عمومي اشاره دارد و هنگامي كه به فرزندش توصيه ميكند دين خود را به خدايت بسپار (نامه31) يا به كسي ديگر ميگويند: «فَإنَّكُ قَد جَعَلتَ دِينَكَ تَبِعاً لدُِنيا امرِي...؛ همانا تو دينت را تابع دنياي كسي كردي كه...» (نامه39) يا به اهل بصره ميگويد دين شما نفاق است (خطبه13)، به دين خصوصي اشاره ميكند.
همچنين ميتوان انطباق دين خصوصي و دين عمومي را در مورد اهلبيت(ع) در كلمات اميرمؤمنان علي(ع) مشاهده كرد. ايشان در توصيف آل محمد(ص) ميفرمايد: «هُم اَساسُ الدِّينِ وَ عِمادُ اليَقينِ؛ آنان پايه دين و منزل يقينند» (خطبه2)، «لايُخالِفُونَ الدِّينَ وَ لايَختَلِفُونَ فيهِ؛ ايشان نه با دين مخالفت ميكنند و نه در آن اختلاف دارند.» (خطبه147)؛ يعني اهلبيت(ع) هم از حيث عملي و هم از حيث نظري با دين عمومي تطبيق ميكنند. پس نه در عمل دينداري را واميگذارند و نه معرفت ديني آنان با غلط و اشتباه همراه است.
به منظور سهولت انتقال و رعايت اختصار، براي دين عمومي از واژه «دين» و براي دين خصوصي از واژه «دينداري» استفاده ميكنيم. از ميان اديان نيز به دين اسلام نظر داريم و هرجا دين را به طور مطلق استفاده كرديم، مقصود اسلام است، مگر آنكه به خلاف آن تصريح شود.
چنانكه ذكر شد،دينداراي حقيقتي الهي است كه در عوالم مختلف ظهور مييابد. در سير از عالم الوهيت تا عالم خاك، دين تنزلهاي متعددي پيدا ميكند. در هر تنزل، بخشي از حقيقت ديني پوشيده و پردهاي بر آن افكنده ميشود. قرآن كريم كه تجلي اعظم الهي بر قلب پيامبر است، تنزليافته آن حقيقتي است كه نزد خود خداست. آن حقيقت مطلق، قابليت آن را ندارد كه بدون تنزل به ساحت هستي ممكنات پا بگذارد. آمدن به جهان مخلوقات، همراه تنزل است. در عين حال والاترين تجلي الهي، در حدي كه براي مخلوقي ممكن باشد، بر قلب پيامبر اعظم(ص) پديد ميآيد.
اين تجلي اعظم نميتواند مستقيم در عالم خاك صورت گرفته باشد؛ زيرا مراتب مياني آن بايد طي شود. پس ميتوان گفت اين تجلي اعظم به عالم نور اولي مربوط است كه گاه از آن به عالم عقول نوراني تعبير ميشود. دين از آن عالم تا به عالم خاك، مراتبي ديگر را ميپيمايد؛ مراتبي چون خواندن بر فرشته وحي، خواندن فرشته بر جان پيامبر در عالم خاك، آمدن حقيقت دين از قلب پيامبر بر زبانش، انتقال از زبان پيامبر به ذهن و ضمير مخاطبان، انتقال از ذهن مخاطب بر زبان او و رسيدن به ديگران. يك رتبه نيز انتقال از صورت لفظي قرائت شده به صورت كتبي است. در تمام اين مراتب، تنزلهايي رخ ميدهد و در هر تنزلي، بخشي از معنا پوشيده ميشود.
بنابراين، ميتوان نتيجه گرفت كه آمدن دين در ساحت دنيا، همراه نوعي تقليل و تنزل است و حقيقت تام دين هيچگاه به دنيا پا نميگذارد. دين، اينگونه دنيوي ميشود و با دنيوي شدنش بخشهايي از حقيقتش پنهان ميگردد. اينك نوبت به مفسر فرا ميرسد تا با تلاش علمي بكوشد به حقيقت دين دست يابد يا بهتر بگوييم، به آن نزديك شود. ولي اين تلاش علمي در صورتي موفق خواهد بود كه مفسر تنها با ذهن خود به دنبال آن نگردد؛ زيرا آن حقيقت، با همه وجود مفسر سر و كار دارد و اگر او بخواهد صرفاً با رويكردي ذهني و نظري به سوي آن برود، از او ميگريزد. تا زماني كه مفسر پايبندي و سلوك عملي در راه آن حقيقت نداشته باشد، پردهها برنميافتد و بطون حقيقت آشكار نميشود و بهره مفسر تنها چهره ظاهري دين خواهد بود. ازاينروست كه گاه «اجتهاد» را كه قدرت شناخت دين است، ملكهاي قدسي دانستهاند. صفت قدسي، به تحقق حقيقت ديني در جان مفسر اشعار دارد و اگر نباشد، ظاهري از فهم نصيب مجتهد ميشود.[5] مفسر بايد بكوشد در سيري صعودي، از طريق دين تنزل يافته به حقيقت متعالي دين نزديك شود.
بنابراين، ميتوان گفت كه دين يك سير تنزيلي دارد تا به ساحت دنيا و در صورتها و قالبهاي دنيايي درآيد و يك سير تصعيدي دارد تا از اين صورتها و قالبهاي تنگ به حقيقت متعالي آن بازگردد. دو قوس نزول و صعود، مكمل يكديگرند و دينداري، تلاش ما براي تعالي در قوس صعود است.
دين در دنيا، دنيوي ميشود و ويژگيهاي امور دنيوي را پيدا ميكند. نخستين ويژگي، تاريخي شدن و زمانمند شدن است. دين، داراي زمان دنيوي ميشود و محدود و كوتاه و موقتي ميگردد و ديگر عوارض تاريخي شدن را پيدا ميكند. صور دنيوي دين، زمانهاي گوناگوني مييابند. برخي محدود به زمان كوتاهي همچون يك قرن ميشوند و برخي ديگر زمان بلندتري تا به قيامت پيدا ميكنند. هركدام البته موقتي است. آنچه باقي و پايدار است، حقيقت ديني است كه در قالب هيچيك از صور دنيوي محدود نميشود.
ويژگيهاي ديگر دنيوي شدن، همچون مكاني شدن، در قالب فرهنگ و زبان خاص درآمدن، تكثريافتن، تغيير و تحول پيدا كردن، فاني شدن، صورت به خود گرفتن و مانند آن براي دين پديدار ميشود. البته همه اين امور به يكسان و يكجا تحقق نمييابد، ولي اينها ويژگيهايي هستند كه صور مختلف دين از يك يا چند نمونه آنها در دنيا خالي نيست. در دنيا نميتوان حقيقت ديني را در لامكان يافت؛ چنانكه نميتوان آن را فارغ از هر زبان يا فرهنگي ديد. به همين دليل است كه صور متكثر و متفاوتي به خود ميگيرد و با تحول زمان و موضوعات مورد ابتلاي مردمان و تغيير الگوهاي زيست و شكلهاي زندگي، تحول در صور و احكام ديني هم ضروري ميشود. البته اين بدان معنا نيست كه دين تابع هرگونه تحولي ميشود كه به دست بشر پديد آيد، بلكه به اين معناست كه بايد متناسب با تحولات، موضعگيري جديدي داشته باشد و گاه براي رهبري تحولات اقدام كند. نهايت اين تحولات، نابودي همه صور دنيوي است و تنها چيزي كه باقي ميماند، وجه الهي امور است؛ يعني حقيقت ديني باقي ميماند، هرچند صور دنيوي آن همچون تكليف، نمادها، شعاير و ... از ميان ميرود و فاني ميشود.
نكته آموزنده اين بحث اين خواهد بود كه در خلق صور ديني، ميتوان نوآوري كرد و با حفظ حقيقت ديني، تجليات و تنزلات تازهاي براي آن يافت. البته اين كار حساسيت ويژهاي دارد؛ زيرا ممكن است در خلق صور جديد، حقيقت ديني از دست رود. بيتوجهي به اصل ثابت ديني و حرمت آن حقيقت، ميتواند به ضد دين تبديل شود و نتيجهاي معكوس دهد.
توجه به اين موضوع نيز ضروري است كه دنيوي شدن دين نيز معناي جدايي از حقيقت ديني يا ضديت با آن نيست، بلكه در دنيا آمدن دين، در واقع همراه حضور و تجلي حقيقت ديني. يعني تمام صور دنيوي دين، بايد براي ديني بودنشان تجليگاه آن حقيقت متعالي باشند. در غير اينصورت، تنها نام دين را با خود دارند و پوستهاي از دين پوشيدهاند. همچنين بايد دانست كه همه اين صور از پيش خود بيجان و بيروحند و آنچه آنها را زنده و با روح ميكند، همان حقيقت متعالي است. بنابراين، تمام تلاش دينداران بايد اين باشد كه از طريق اين صور دنيوي دين به آن حقيقت متعالي برسند. در غير اين صورت، بهرهاي در دينداري ايشان وجود ندارد.
امر دنيوي[6] در برابر دين نيست؛ زيرا خود دين نيز ميتواند مرتبهاي دنيوي پيدا كند. بنابراين، دين با امر دنيوي قابل جمع است. «امر دنيوي»، واژهاي عام است كه دستكم شامل دو واژه خاصتر ميشود: «دنيوي شدن»[7] و «دنيويگرايي»[8] دنيوي شدن، فرآيندي اجتماعي و تاريخي است كه در آن، جوامع و امور اجتماعي به تدريج از سلطه نهادهاي ديني خارج ميشوند. برخي، اين جريان تاريخي را جبري و برگشتناپذير ميدانند.[9] به همين دليل، عدهاي در ترجمه فارسي واژه[10] تنها از «دنيوي شدن» يا «عرفي شدن» استفاده ميكنند و با معادلهاي «دنيوي كردن» يا «عرفيسازي» مخالفند؛ زيرا در اين معادلها مفروض آن است كه دنيويسازي، يك فرآيند اختياري برنامهريزي شده است. البته اين نگاه به دنيوي شدن درست نيست. به طور كلي نگاه جبري در مسائل تاريخي و اجتماعي، از بينش فلسفي خاصي سرچشمه ميگيرد كه نميتواند درست باشد؛ زيرا براي تاريخ و جامعه روحي قائل ميشود كه كار خود را ميكند و به اختيار آدميان توجه ندارد. چنين مفروضات اثبات نشدهاي را نميتوان در تحليل فلسفي و اجتماعي پذيرفت. روندهاي دنيوي شدن، هم به اختيار بشر رخ ميدهد و هم برگشتپذير است. اگر تصميمهاي فاعلان درگير در مسائل تاريخي اروپا عوض ميشد، اين فرآيند بدينگونه رخ نميداد. چنانكه اينك نيز نوع تصميمگيري عاملان اين روزگار، تعيين كنندة آينده جوامع است. پس اينك كه رويكردي دوباره به دين رخ داده است و نهادهاي ديني مورد اقبال بيشتري قرار ميگيرند، امكان بازگشت مرجعيت ديني در شكلهاي جديد، حتي در اروپاي سكولار، تقويت شده است. البته به دليل تجربهاندوزي بشر، احتمال پندگيري از گذشته جدي است. در نتيجه، نبايد انتظار داشت صور ديني گذشته عيناً تكرار شود، ولي ميتوان انتظار داشت مرجعيت نهادهاي ديني احيا گردد.
بر اساس تعريف ياد شده، خود دين هم ميتواند دنيوي شود. نمونه بارز دنيوي شدن دين، نهضت پروتستان است كه حاصل آن كم شدن يا از ميان رفتن اقتدار نهادهاي ديني بر خود دين مسيحيت بود. در ديگر اديان هم چيزهايي كم يا بيش شبيه نهضت پروتستان اتفاق افتاده است. آنجا كه از همه كمتر ميتوانست اتفاق افتد، اسلام است؛ زيرا اسلام در ذات خود، چنان دنيا و آخرت را ممزوج كرده است كه هيچگاه تصور جدايي آنها براي مسلمانان راستآيين پديد نميآيد.[11]
«دنيويگرايي»، واژهاي است كه به يك ايدئولوژي خاص اشاره دارد كه جهان بيني معيّني را تبليغ ميكند. دنيويگرايي، فلسفهاي خاص است كه در نقطه مقابل دين قرار دارد و خودش كاركرد دين را پيدا ميكند. برخي، به درستيآن را از ايدئولوژي يا مكتب خاص فراگيرتر ميدانند و بيشتر آن را شبيه رويكرد كلي به هستي و زندگي ميشمرند. دنيويگرايي، يك فلسفه عام درباره كل حيات انسان است كه براي وجوه مختلف آن برنامه دارد و به تعبير هاروي كاكس، خودش به مثابه يك دين است.[12]
عمدهترين مشخصه دنيويگرايي تغيير مرجعيت است. فلسفه دنيوي به مرجعيتهاي دنيوي ارجاع ميدهد، در برابر مرجعيت ديني. اين نگرش رويكرد خود را از آسمان به زمين، از خدا به انسان، از آخرت به دنيا، از كتاب مقدس به دانش نامقدس تجربي، از نهادهاي ديني به نهادهاي دنيوي،از مفاهيم مقدس به مفاهيم نامقدس، از رفتارها و شعائر مقدس به رفتارها و شعار دنيوي نامقدس و... برميگرداند و ميگويد در همه چيز بايد به خود اتكا داشت نه به خدا. در يك كلمه ميتوان گفت هدف دنيويگرايي، خودمحورسازي انسان است؛ درست نقطه مقابل هدف دين، كه رهاسازي انسان از خودمحوري و رساندن او به خدامحوري يا حقمحوري است.
4. تلويزيون
تلويزيون، يك رسانه است كه ابعاد مختلف فني[13] و فنآورانه [14]دارد. فنآوري را برخي ابزارانگارانه مينگرند و همچون ارسطو بر اين باورند كه «فنآوري، نظم و ساماني است كه انسان به اشيا (وسايل، آلات و ادوات، ماشينها، مواد و علوم) ميدهد تا به اهداف خود نايل شود».[15] در نظر آنان، فنآوري في نفسه واجد هيچ معنايي نيست، بلكه خنثي است؛ هدف نيست، بلكه ابزار است. ارزش آن نيز ذاتي نيست، بلكه عارضي و تابع اهداف ماست و محصولات آن هم ضروري و ذاتي نيستند. در نقطه مقابل، امثال هايدگر قرار دارند كه ميگويند فنآوري امري هستيشناختي است، نه ابزاري صرف. «انسان با فنآوري رابطهاي بيروني ندارد، بلكه فنآوري با ساختار وجودي انسان عجين شده است».[16] فنآوري، شيوه هنرمندانه ساختن اجتماع است، نه صرفاً كاربرد علم. فنآوري در نگاه هايدگر، نحوه خاصي از انكشاف است كه انسان به وسيله آن جهان را به شكلي خاص ميبيند. در ميانه اين دو نگاه از دو سوي، ديدگاههايي وجود دارد كه براي فنآوري اقتضائاتي قائل است كه قابل باز تعريف در نظام جديدي از روابط و كاركردهاي تازه است. يعني فنآوري در بستري كه توليد ميشود، انكشافي خاص از جهان است، ولي اين انكشاف به صورت جبري و تغييرناپذير نيست، بلكه قابل بازتوليد و بازتعريف است. اگر بتوانيد آن را در روابطي جديد باز تعريف كنيد و كاركردهاي آن را دوباره شكل دهيد و بستري جديد از روابط مختلف اقتصادي، فرهنگي و سياسي براي آن بيافرينيد، خواهيد توانست اقتضائات اوليه آن را دگرگون سازيد و معنا و انكشافي تازه به آن بدهيد؛ گو اينكه در اين مقام نيز فعال مايشاء نيستيد و هرچه بخواهيد محقق نميشود و نميتوان همه اقتضائات را يكسره دگرگون ساخت, بستگي به ميزان قدرت فاعليت شما و نوع روابط اجتماعي و انساني جامعه شما و نوع فنآوري مورد نظر دارد.
رسانهها نيز از اين حكم مستثنا نيستند. آنها، هم ابزارهاي ارتباطي بشر و هم بيانگر نوعي خاص از انكشاف حقيقتند. در هر دورهاي از جريان ارتباطي بشر، رسانه خاص آن دوره شكل گرفته است. سادهترين شكل ارتباطي بشر، اشاره حسي به اشياست. پس از آن، نوبت آفريدن نمادهايي براي ارجاع به واقعيتها شد؛ ابتدا نمادهاي صوتي و سپس نمادهاي ساده بصري كه بيشتر حالت محاكات ساده واقعيت را داشت. به دنبال آن و با توجه به افزايش نمادها و دشواري كاربرد همه آنها،نمادهاي معنايي خلق شد تا با اختصار بيشتري به اشيا اشاره شود. زبان و خط در اين مرحله شكل ميگيرد. البته زبانها و خطوط نيز در درون خود اختلاف و تنوع بسيار دارند. برخي زبانها مانند زبان چيني، به زبان حس و اشاره نزديك و برخي دورترند. در اين دوران، كتاب ارجمندترين و فاخرترين رسانه است. پس از آن ميتوان به آفرينش نمادهاي الكترونيك مانند مورس و نمادهايي از امواج كه حامل صدا و تصويرند اشاره كرد و اينك نمادهاي بودن و نبودن (صفر و يك).
تلويزيون، رسانهاي است كه از نمادهاي صوتي و تصويري استفاده ميكند. اين نمادها درون خود اقسامي پيدا ميكنند. معمولاً براي تلويزيون شش نظام نشانهاي را باز شناختهاند: تصوير؛ حركت؛ نوشتار؛ گفتار؛ آواهاي غير كلامي و موسيقي. اصل اين شش نظام، نشانه صوت و تصوير است. تصوير، در برگيرنده سه نظام و صوت نيز در برگيرنده سه نظام است. سه نظام تصوير عبارتند از: 1. خود تصوير؛ 2. حركت در آن كه از بود و نبود تصاوير پشت سر هم پديد ميآيد؛ 3. نوشتار، كه آن نيز نوعي تصوير مشير به مفهوم است. سه نظام صدا عبارتند از: 1. آواهاي كلامي؛ 2. آواهاي غيركلامي؛ 3. موسيقي.
همه اين انواع نمادهاي صوتي و بصري، جنبه حكايتگري دارند.
حكايتگري گاه مستقيم است و گاه نامستقيم. در قسم اول، تصوير يا صدا بدون واسطه مفاهيم به خود واقعيت اشاره دارد، ولي در قسم دوم، مفاهيم واسطه ميشوند. گفتار و نوشتار از قسم دومند، ولي آواهاي غيركلامي و موسيقي و عكس و حركت در عكسهاي متوالي از قسم اولند.
نمادها حاكي از چيزي هستند كه ميتواند واقعي يا ناواقعي باشد. عكس سادهاي كه از يك منظره گرفته شده، ظاهراً حاكي ساده و بيپيرايهاي از آن منظره واقعي است.[17] اما گاه عكسها با زاويه ديدي خاص برداشته ميشود و حكايتگري آنها آنچنان ساده و سرراست نيست و با چيزهايي ديگر از جنس مسائل انفسي فاعل، مانند چارچوب ذهني، ارزشگذاري، گرايشها، تمايلها، احساسات و عواطف او، چارچوبهاي بياني، زاويه ديد و ... مخلوط ميشود. اينجاست كه عينيت محض از ميان ميرود و تركيبي از ذهن و عين در تصوير پديد ميآيد و چيز تازهاي خلق ميشود. در صدا نيز همين وضع جاري است. در نتيجه، آنچه در توليد تلويزيوني اتفاق ميافتد، حكايتگري خام و ساده نيست.
در باب اينكه كار تلويزيون چيست، نظرهاي متفاوتي ارائه شده است. برخي، سادهانگارانه، كار تلويزيون را صرفاً تقليد واقعيت ميپندارند. در مورد سينما نيز همين پندار وجود داشت. مكلوهان در گفتوگويي چنين ميگويد: «يادتان هست وقتي سينما نوپا بود، مردم فيلمها را تقليد مسخره و اغراقآميز زندگي ميناميدند».[18] وي سپس ادامه ميدهد كه مدت زمان زيادي به طول انجاميد تا مردم و هنرمندان توانستند زبان شكلها را در وسايل ارتباطي دريابند، البته بسياري نيز فقط ميدانند كه اين زبان مخصوص است، ولي نميدانند كه چيست.[19]
عدهاي ديگر، كار تلويزيون را تبيين ميدانند؛ بدين معنا كه تلويزيون، بياني خاص از واقعيت است. اين ديدگاه را ميتوان به ديدگاه هايدگر نزديك دانست كه از انكشاف سخن ميگفت. كِلي، نيوكام و آلي از كساني هستند كه كار رسانهها را ساختن موضوع اوقات فراغت ميدانند. «اوقات فراغت، زمان خاصي است كه در خلال آن فرد و جامعه آزادند تا هويت فرهنگي و فردي خود را تعريف و تبيين كنند و رسانهها به طور آگاهانه شرايط و زمينههاي كشف اين هويت را فراهم ميآورند».[20]
مك لوهان، اين ديدگاه را نيز مردود ميداند و معتقد است تلويزيون صرفاً بيان و انكشافي خاص از واقعيت نيست، بلكه فضايي جديد درست ميكند. «اگر از گردانندگان صنعت بزرگ و پيچيده تلويزيون بپرسيم به چه كاري مشغول هستيد، جواب اين خواهد بود كه كار ما برنامهريزي مجدد زندگي حسي مردم امريكاي شمالي است. ما درصدد هستيم ديد مردم از جهان و تجارب آنها را عوض كنيم.»[21] شعار معروف مكلوهان «رسانه همان پيام است»، به همين موضوع اشاره دارد كه كار رسانه صرفاً بيان نيست و قالبهاي رسانهاي هركدام پيام ويژه خود را دارند و در واقع رسانه تلقين و برنامهريزي ميكند. تلويزيون افزون بر اينكه خبر ميدهد، به شما تلقين ميكند كدام خبر را مهم بدانيد و كدام را بياهميت. اونگ هم «اين ايده را مطرح ميسازد كه رسانه به جاي اينكه صرفاً حاوي تفكراتي باشد، تفكر را امكانپذير و آسان كرده و بدان شكل ميدهد.»[22] شايد او هم ميخواهد همان مطلب را بگويد. پارهاي انديشمندان نيز در ايران با اين ديدگاه همراهي دارند.[23]
شايد بتوان از اين نيز فراتر رفت و تلويزيون را نه تنها برنامهريز زندگي، بلكه خالق جهاني خاص دانست. تلويزيون همه كاركردهاي پيشين را دارد، ولي كار اصلي آن تقليد، تبيين يا تلقين نيست، بلكه خلق است. تلويزيون مانند ديگر رسانهها، اما با قدرت و گستره بيشتر، جهان ممكني را ميسازد و ما را به عضويت آن جهان در ميآورد. البته مخاطبان در نسبت با اين موضوع متفاوتند و همه به يكسان عضو جهاني كه تلويزيون ميآفريند نميشوند. عضويت برخي هميشگي و اساسي است و عضويت برخي موقت. عضويت برخي همه جانبه است و عضويت برخي ديگر از يك يا چند جهت محدود.
از راه تلويزيون ميتوان جهانهاي ممكن متفاوتي ساخت. از جهانهاي ساده تكموضوعي تا جهانهاي پيچيده و متنوع و شلوغ. تلويزيونهاي با موضوعات تخصصي واحد و تلويزيونهاي فراگير با موضوعات متنوع، هركدام آفريننده جهاني خاصند.
در جهان تلويزيون، همه چيز ميتواند وجود داشته باشد، ولي وجودي مجازي. تلويزيون زندگي انسان را بازآفريني ميكند و در اين بازآفريني، گويا تقليدي از واقعيت دارد، اما در واقع دارد واقعيت مجازي جديدي ميآفريند كه با واقعيت حقيقي تفاوت و تناسب دارد. تفاوتش در اين است كه اولاً، تلويزيون گزينشي عمل ميكند و نميتواند همه ابعاد واقعي را آنگونه كه هست بيان كند و انكشاف تامي از واقعيت باشد. ثانياً، تلويزيون زاويه ديد دارد. با اين زاويه، دين، ايدئولوژي و جهانبيني آفرينندگانش در آن متجلي ميشود و در واقع تا حد زيادي نمايانگر نفس توليدكنندگان است. ثالثاً، تلويزيون بر قوه خيال تكيه دارد كه بسياري چيزهاي موهوم را ميآفريند كه در واقع چيزي نيستند. رابعاً، ما را از وجدان حقيقت محروم ميكند. مثلاً هنگامي كه صحنه انفجار بمبي قوي، مانند بمب هستهاي را از صفحه شيشهاي تلويزيون ميبينيم، آنچه لمس ميكنيم شايد يك حس خاص زيباييشناختي باشد كه از پديدآمدن صحنه زيباي قارچ هستهاي به ما دست دهد. اگر خيلي انساني نگاه كنيم، شايد كمي هم احساسات و عواطف ما جريحهدار شود؛ زيرا مثلاً صدهزار نفر به واسطه آن بمب كشته شدند. ولي اين كجا و حضور در صحنه انفجار و شهود حقيقت آن كجا. فاصله ميان يافتن حقيقت انفجار و آنچه از تلويزيون ميبينيم، از زمين تا آسمان است. خامساً، اينها همه بر فرض آن است كه تلويزيون دروغ نگويد. اما متأسفانه گاه تلويزيون دروغ ميگويد و ما را از حقيقت دور ميكند.
تناسب تلويزيون با واقعيت در آن است كه ميكوشد نسبتش را با آن حفظ كند تا هرچه باورپذيرتر شود. تلويزيون حرفهاي، هيچگاه صريحاً دروغ نميگويد و واقعيت را بهگونهاي قابل تشخيص براي مخاطبان تحريف نميكند و هميشه تلاش دارد سهمي از عينيت نمايشي خود را حفظ كند و آن را به رخ مخاطبان بكشد. تلويزيون حرفهاي سعي ميكند خود را بيطرف، خالي از احساسات و عواطف و تمايلات خاص، حقيقتجو، منصف، واقعي و ... نشان دهد تا مخاطبان آن را صادق و امين بدانند. همچنين، تلويزيون ميكوشد خود را پژواك صداي خود مخاطبان به شمار آورد و پاسخگوي نياز مخاطبان به شنيده شدن باشد. تلويزيون همچنين در پي آن است كه هنجارهاي خود را همان هنجارهاي مخاطبانش معرفي كند. بنابراين، تلويزيون حرفهاي ميكوشد جهاني كه ميآفريند، بهگونهاي باشد كه مخاطب را قانع كند كه او عضو آن جهان است و اين همان جهان واقعي مخاطب است. اينجاست كه تلويزيونهاي حرفهاي سعي ميكنند با واقعيت نسبتي داشته باشند.
تلويزيونها در ايجاد نسبت با واقعيت ممكن است موفق نباشند يا نخواهند اصلاً نسبتي ايجابي با آن به وجود آورند، ولي اين تلاش جدي را دارند كه اين باور را در مخاطب پديد آورند كه بسيار وابسته و متكي و وفادار به واقعيتند. مهم آن نيست كه در واقع نيز چنين باشند، مهم آن است كه در مقام اثبات، يعني نزد مخاطب، چنين باور شوند. اگر چنين شود، آن تلويزيون موفق است. از اينجا ميتوان فهميد كه سرّ توفيق نيافتن برخي تلويزيونها در چيست؟ سرّ ناموفق بودن آنها در اين نيست كه نتوانستهاند واقعيتها را نشان دهند، بلكه در آن است كه نتوانستهاند به مخاطب خود بباورانند آنان امين، صادق و به واقعيتها وفادارند.
با توجه به آنچه ذكر شد، بخواهيم يا نخواهيم، تلويزيون خالق جهاني مجازي است. هرچه در تلويزيون آيد، مجازي ميشود. همه چيز در آن، اگر هم خيلي صادق و وفادار به واقعيت باشد، رقيقهاي از حقيقت است، نه خود آن. تلويزيون، تقليلدهنده است و اين تقليلدهندگي جزء ذات آن است. جنگ و توفان و زلزله و سيل را در تلويزيون در كنار بخاري يا كولر تماشا كردن، بيش از آنكه ما را با واقعيت اين امور آشنا سازد، از آن دور ميكند. اگر هم كمي ما را در حال و هواي اين امور ببرد، بسيار حال و هوايي تضعيفشده و تنزليافته است.
البته اين سكه تقليل و تنزل، روي ديگري نيز دارد. تلويزيون از جهاتي بزرگنمايي هم ميكند؛ يعني همانطور كه تقليل ميدهد، چيزهايي را نيز بزرگتر از اندازه واقعيشان نشان ميدهد. اين همان كاركرد توهمزايي تلويزيون است. زماني تلويزيون برنامهاي مستند از مارها را نشان ميداد و تودهاي عظيم از مارها در غارها نشان داده ميشدند. بزرگي مارها چيزي حدود دو متر به نظر ميرسيد و حركت دوربين در ميان آنها صحنههاي وحشتانگيزي ميآفريد. البته هنگامي كه پشت صحنه فيلمبرداري همان برنامه پخش شد و توانستيم صحنه فيلمبرداري و اندازه دوربين و فيلمبردار را در كنار مارها ببينيم، متوجه شديم آنها حداكثر سي سانتيمتر داشتند و دوربين بزرگنمايي كرده بود. اين كار نيز نوعي ديگر از جهان مجازي را خلق ميكند.
تلويزيون با امكان تكرار برنامهها و تكرار مضمون واحد در برنامههاي مختلف، قدرت هنجارسازي دارد و از راه هنجارسازي ميتواند جامعهپذيري ايجاد كند. بنابراين، جهان ممكني كه تلويزيون ميآفريند، ميتواند اعضاي خود را آنگونه كه ميخواهد تربيت كند. البته در اين امور نميتوان تلويزيون را مطلقالعنان و فعال مايشاء دانست, ولي نسبت اثرگذاري آن بسيار زياد است؛ به ويژه اگر به اين نكته توجه كنيم كه تلويزيون ميتواند اين كارها را از راه اثرگذاري بر بخش ناخودآگاه وجود مخاطب بكند در اين صورت، قدرت اثرگذارياش چند برابر ميشود؛ زيرا ديگر مخاطب در برابر آن مقاومتي از خود نشان نميدهد. اين موضوع در پرتو اين نكته بهتر درك ميشود كه مردم در بسياري موارد، تلويزيون را تنها براي پركردن اوقات فراغت برميگزيند. در اين حالت، آنها از جديت به دورند و خود را رها ميكنند. جرياني كه تلويزيون ايجاد ميكند، ميتواند انسان رها شده را به راحتي و بدون هيچ مقاومتي با خود همراه كند و مخاطب را به هرجا بخواهد ببرد. مخاطب نيز در اين حالت با تلويزيون صميميتر است، برخلاف زماني كه احساس جديت كند. همراهي مخاطب با برنامههاي جدي، به مراتب دشوارتر و ديرتر اتفاق ميافتد تا همراهي او با برنامههاي غيرجدي. پيامهاي ضمني و زيرپوستي برنامههاي غيرجدي، از پيامهاي صريح و آشكار برنامههاي جدي بسيار نافذترند.
تلويزيون ميتواند زمان و مكان را دستكاري كند. مفهوم زمان و مكان در تلويزيون تغيير مييابد. جاي زمانها و مكانها با يكديگر عوض ميشوند. همچنين، زمان و مكان ميتواند گسترش يابد يا تنگ شود. به گفته گوثالس «تماشاگران برنامههاي ورزشي و حتي خود ورزشكاران ممكن است در دو سطح از زمان و مكان حضور پيدا كنند: يكي زمان بازي زنده و ديگري زماني كه بازي دوباره پخش ميشود. فنآوري هماكنون برخي وجوه تعاملي را نيز به ما شناسانده است، بهگونهاي كه بينندگان ميتوانند زمان و مكان بازي را دستكاري كنند.»[24] البته اين موضوع به برنامههاي ورزشي اختصاص ندارد و شامل همه انواع ديگر برنامهها نيز ميشود. از اين جهت نيز نوع ديگري از مجاز در تلويزيون اتفاق ميافتد.
در جهاني كه تلويزيون ميآفريند، همه وجوه پيشگفته انديشمندان اتفاق ميافتد. هم محاكات و تقليد ساده از واقعيت وجود دارد، هم تبيين و انكشاف خاص، هم تلقين و برنامهريزي زندگي مردم و هم آفرينش چيزهايي جديد و البته عاليترين و برجستهترين كار تلويزيون، همين كار اخير است.
رابطه امر دنيوي را با تلويزيون از جهات گوناگون ميتوان بررسي كرد. در اين مقاله، دو جهت تجزيه و تحليل خواهد شد: الف) دنيوي شدن تلويزيون و ب) دنيويگرايي تلويزيون.
برخي پژوهشگران بدون تفكيك اين دو حيثيت، رسانه را به صفت «دنيوي»[25] متصف ميكنند و ويژگيهاي مربوط به هر دو را به آن نسبت ميدهند و گاه اين ويژگيها را ذاتي رسانه برميشمارند و به تفاوتهاي آنها توجه ندارند.
تلويزيون ـ چنانكه پيشتر گذشت ـ جهاني جديد ميآفريند و به دليل داشتن ويژگيهايي چون موقتي و گذرا بودن، تقليلگرا بودن، توجه فراوان به سرگرمي و تفريح، استفاده از محورهاي جذابيت مادي همچون زيبايي بصري، جاذبههاي جنسي، زرق و برق مادي در صحنهآرايي، ايجاد و تشديد روحيه فردگرايي در مخاطبان به دليل درگيرسازي فردي آنان با خود و قطع پيوندهاي اجتماعي ميان آنان در لحظه تماشاي تلويزيون، كثرت و تنوع، حسگرايي (به دليل اتكاي زياد به حواس بينايي و شنوايي) و ويژگيهايي ديگر، امور را دنيوي يا دنيويتر ميكند. هرچه در تلويزيون برود، حدي از تنزل دنيوي را پيدا ميكند؛ حتي اگر آن چيز، امري ذاتاً غير دنيوي، مانند دين و معنويت باشد.
زمان در تلويزيون يعني يك آن. همان لحظه پخش كه به سرعت نيز ميگذرد و اگر گذشت، ديگر باز نميگردد. اين زمان، ماندگار نيست و ويژگيهايي كاملاً دنيوي دارد. ممكن است بگوييد اين ويژگيِ كليِ زمان است و فرقي ميان تلويزيون و غير تلويزيون نيست. ولي در خارج از صحنه تلويزيون، زمان معاني ديگري هم پيدا ميكند. زمان را ميتوان به گونههاي ديگري فهم كرد. براي يك فرد معنوي، زمان ميتواند به امتداد ابديت گسترش يابد. زمان ديني، موقتي و گذرا نيست. در فرهنگ ديني، همه زمانها باقياند. ممكن است اينك از دسترس ما خارج شوند، ولي از ميان نرفتهاند. خارج شدن زمان از دسترس ما، به دليل وجود و وقوع ما در ساحت دنياست؛يعني همان ويژگياي كه زمان را كوتاه، موقتي و گذرا ميكند. اگر بتوانيم از ساحت دنيا پرواز كنيم، خواهيم توانست زمان را بازيابيم، به گذشته برويم يا در آينده سير كنيم. تلويزيون اما به زيستي موقتي و مجازي دعوت ميكند. جهان مجازي تلويزيون، امكان بازيافت زمان از دست رفته را ندارد. حتي در جايي كه برنامههايش را تكرار ميكند، نميتواند زمان را نگاه دارد و ابدي سازد. در نهايت يك يا دو بار ديگر همان زمان موقتي را تكرار ميكند، كه البته آن هم دقيقاً تكرار آن زمان نيست، بلكه برنامهاي مشابه است.
به طور كلي، همه اموري كه دنيوي ميشوند، همين ويژگي را دارند. كافي است نگاهي به دو وضعيت اروپا بيندازيم. اروپاي پنج قرن پيش با اروپاي دنيوي شده امروز. اروپاي دنيويتر شده امروز، همه چيزش گذرا و موقتي شده است. هنر دوران گذشته، رو به سوي ابديت و پايداري داشت. هنر امروز رو به سوي كوتاهي و فنا دارد. امروز جشنوارههاي هنري فراواني درباره چيزهايي برگزار ميگردد كه به سرعت از ميان ميروند؛ مثلاً جشنواره هنري مجسمههاي يخي يا شني. شايد بتوان نمونه شاخص[26] يا نوع نمون هنر قرن بيستم را مكتب داداييسم دانست كه در حوالي 1920 در كافهاي در شهر پاريس شكل گرفت. فرانسيس پيكابيا، يكي از بنيانگذاران اين مكتب بود. روزي روي يك تخته سياه با گچ طرحي را كشيد و گفت نقدش كنيد. هنوز دوستانش لب به سخن نگشوده بودند كه آن را پاك كرد. اين عمل بلهوسانة از ميان بردن و محو كردن، از منطق داداييسم الهام ميگيرد. «منطق داداييسم حكم ميكند طرحي كه قبلاً روي تخته سياه كشيده شده بود،از اين پس داراي ارزش و اعتباري نيست. اين طرح فقط به مدت دو ساعت، از جهت زيباييشناسي، زندگي كوتاهي داشت كه هماكنون بايد آن را فراموش شده به حساب آورد».[27]
اين منطق، دقيقاً با روح سكولار قرن بيستم سازگار است. كوتاهي، فنا و ديگر هيچ. هرچه دنيويتر، كوتاهتر و به فنا نزديكتر.
اين موضوع با منطق قرآن نيز هماهنگ است كه ميفرمايد: «هر چه بر روي زمين است، فاني است و تنها چيزي كه باقي است، وجه ربالعالمين است»؛[28] يعني امور دنيا همه فانياند، مگر آن چيزي كه به وجه خداوند تبديل شود. وجه به معاني گوناگوني به كار ميرود؛ از جمله صورت،جهت، جنبه، جانب، غايت و ... . در اين معاني، امر مشتركي وجود دارد و آن جهت است. صورت، يك جهت مهم وجود آدمي است. جنبه و جانب نيز به جهت اشاره دارند. غايت نيز در درون خود، جهت را دارد. هنگاميكه كسي ميگويد اين كار را «ابتغاءً لوجه الله» انجام دادم، مقصود اين است كه جهتگيري كار به سوي خداوند است. پس تنها چيزي باقي است كه سمت و سو و جهت آن خداوند باشد و هر چه رو به سويي ديگر داشته باشد، فاني است.
چنانكه گذشت، دنيويگرايي، فلسفهاي عام است كه مرجعيت انسان را در همه وجوه زندگي از خدا به خود بازميگرداند. تلويزيون ميتواند بستر ترويج اين رويكرد باشد، چنانكه ميتواند رويكردهاي ديگر را ترويج كند. اما تلويزيون، استعداد ويژهاي براي اشاعه انديشه سكولاريسم دارد؛ زيرا ـ چنانكه گذشت ـ تلويزيون، خود امري دنيوي است و با امور دنيوي نزديكي بيشتري دارد و ابزارهايش نيز دنيوياند. جنبههاي پيشگفته، بستر آمادهاي براي جريان يافتن انديشه دنيويگراست. بيشتر شبكههاي تلويزيوني دنيا، در عمل بستر اشاعه اين انديشه بودهاند.
يكي از عوامل مهم اثرگذار در اين مسئله آن است كه تلويزيون، مرجعهاي تازهاي براي بشر ميسازد. در درجه نخست خودش مرجع ميشود. بسياري از مردم، چيزهايي را كه ميپذيرند، صرفاً به اين دليل پذيرفتهاند كه از تلويزيون شنيدهاند و اين معناي تام مرجعيت يافتن است. به گفته هورسفيلد «رسانهها در مقام عوامل ايجاد تحول، به عرضه منبعي جايگزين براي اطلاعات و احساسات ديني، ارشاد اخلاقي، آيينها و گردهماييها، نه تنها براي جمعيتي عظيم كه حتي براي اعضاي نهادهاي ديني خود ميپردازند. سازمانهاي مذهبي شايد ديگر حتي براي اعضاي خود تنها منبع اطلاعات، حقيقت و رفتار ديني نباشند».[29]
افزون بر اين، تلويزيون، مرجعسازي هم ميكند. ورزش، موسيقي، بازيگري و ديگر هنرها، جايگزين دين ميشوند. تلويزيون از ميان هنرمندان و ورزشكاران، مراجع جديدي خلق ميكنند. البته اين آفرينش مراجع جديد، به تلويزيون اختصاص ندارد، بلكه ويژگي تفكر سكولار است كه در تلويزيون نيز فرصت و امكان بروز مييابد. آلن گاتمن در كتاب خود با عنوان از مناسك تا ركورد نشان داده است كه چگونه رويدادهاي ورزشي و مسابقات در جوامع صنعتي جايگزين مناسك شدهاند. به گفته او «ما ديگر دغدغه جلوه رضايت خدايان را نداريم، بلكه براي به دست آوردن شكل تازهاي از جاودانگي و بر جاي گذاشتن ركورد ميكوشيم».[30]
فرهنگ مدرنيته متأخر، بازاري را فراهم ساخته كه در آن، از دين نهادي به سمت دين فردي و خودمختار حركت كرده و در آن تلاش ميشود كه معناي روحاني و معنوي از راه فيلم، تلويزيون، موسيقي، صنعت و اينترنت به دست آيد. نقش اصلي را در اين بازار، رسانهها، به ويژه تلويزيون ايفا ميكنند. اين مسئله محور بحث هوور در جديدترين كتابش دين در عصر رسانهها است.[31]
در اين وضع جديد، دين رسانهاي، پديدهاي نوظهور است كه ميتواند نقشي كاملاً دنيوي بازي كند، چنانكه ميتواند نقشي الهي بر عهده بگيرد. صرف حضور دين در تلويزيون، نميتواند امري ديني باشد. ممكن است نام يا نمادهاي ديني به وفور در تلويزيون به كار بروند، ولي در خدمت اهداف دنيوي باشند. استفاده ابزاري از مفاهيم و نمادهاي ديني در جهت دنيوي، امري در حال گسترش است. اخيراً در پارهاي آگهيهاي بازرگاني، از نماد عزرائيل براي تبليغ نوعي نوشابه يا از نماد مسيح براي تبليغ كوكا كولا و مانند آن استفاده شده است. البته اينها استفاده ابزاري آشكار از دين به شمار ميآيد و استفاده ابزاري پنهان از دين، در حجم گستردهتري صورت گرفته است.
فرهنگ سكولار حاكم بر جهان صنعتي كه حاكميت بيشتر رسانهها را نيز در اختيار دارد، براي بقاي خود، نيازمند جايگزينهايي براي دين است و به ناچار خود را در قالبهاي شبهديني درميآورد؛ زيرا گرايشهاي فطري بشر به سمت امور ديني، چنين نيازي را آفريده است. رسانهها به امور نامقدس، تقدس ميبخشند و امر قدسي مجازي و ساختگي درست ميكنند. افراد، اماكن، روزها، شعاير و مناسك مقدس جديدي به مردم عرضه ميشود. تلويزيون نيز با نمايشهايي كه برپا ميكند، امور ماورايي جديدي را ميشناساند تا خلأ معنويت ناشي از غيبت دين حقيقي را بپوشاند. در سالهاي اخير، فيلمهايي با مضامين جادوگري، در نورديدن زمان و مكان، عرفانهاي پوشالي جديد, انجام عمليات جنگي شگفت همچون پرواز بر هوا و راه رفتن بر آب و ناميرا شدن قهرمان يا ضدقهرمان, اسطورهسازي از علم و فنآوري و اغراق در تواناييهاي آن، كمك گرفتن از نيروهاي عجيب و غريب يا داروهاي خاص و... ساخته شدهاند تا خلأ قداست حقيقي را پر كنند؛ زيرا جهان مجازي تلويزيون، بايد تا حد امكان چنان شباهتي به جهان واقعي داشته باشد كه بتواند اعضاي خود را حفظ كند و آنها را از رجوع به جهان بيرون از خود نگاه دارد. به گفته برگر، «غرب مدرن اغلب افراد را چنان تربيت كرده كه فارغ از تعابير و تفاسير مذهبي به جهان و زندگي خود مينگرند.»[32] و البته به جاي آن تفسيرهاي مذهبي، از تفسيرهاي شبهمذهبي جديد بهره ميبرند.
كار ديگر رسانههاي جديد از جمله تلويزيون، القاي اين فكر است كه گويا تقيد به غيبتگرايي ژورناليستي، با احساسات ديني منافات دارد و بايد اين احساسات را از عرصه زندگي اجتماعي به ويژه حرفه خبرنگاري كنار نهاد.[33] وجود چنين تفكري، راه را براي نفوذ دنيويگرايي و بيرون كردن دين از عرصه رسانهها فراهم ميكند.
عوامل ديگري نيز وجود دارد كه به دنيويگرايي تلويزيون كمك ميكنند. فهرست اين عوامل عبارت است از: نداشتن اصول و ارزشهاي ثابت، حاكميت قدرتهاي مادي اقتصادي و سياسي دنيويگرا بر تلويزيون و اصالت يافتن دنيا و مظاهر آن، اصالت يافتن تفريح و سرگرمي در تلويزيون، تقويت فردگرايي و قطع يا كمرنگ كردن ارتباطات انساني، به ويژه ارتباطات خانوادگي و توسعه ارتباطات جمعي به جاي آن.
اينك زمان طرح اين پرسش رسيده كه با توجه به آنچه ذكر شد، آيا تلويزيون محكوم به سرنوشتي محتوم است و جز در خدمت انديشه سكولار نميتواند قرار گيرد يا اينكه گريزگاهي از اين وضع براي آن متصور است. در پاسخ به اين پرسش، ديدگاههاي افراطي و تفريطي گوناگوني مطرح شده است. پيشتر به پارهاي از آنها پرداختيم و اين ديدگاه اعتدالي را ترجيح داديم كه تلويزيون، اقتضائاتي دارد كه قابل بازتعريف است و ميتواند در روابطي جديد، شكلي نو پيدا كند. از دنيوي بودن تلويزيون گريزي نيست، ولي از دنيويگرايي آن گريزگاه وجود دارد؛ يعني نميتوان با تلويزيون، جهاني متعالي و آنسويي ساخت. حداكثر كار تلويزيون آن است كه جهاني مجازي كه نازلهاي از حقيقت باشد بسازد، نه بيشتر. توقع ساختن جهاني معنوي و كاملاً روحاني از تلويزيون، توقعي نابجا و ناشي از نشناختن آن است. ولي ميتوان انتظار داشت كه همين تلويزيون دنيوي، جهتگيري الهي پيدا كند و كاركرد اشارتي خود را در خدمت مرجعيت الوهي بگذارد، چنانكه امكان عكس آن هم وجود دارد و ميتواند جهت اشارتي خود را به سوي امر دنيوي بنهد. گو اينكه اين دو نسبت، مساوي نيستند و آمادگي خدمتگزاري تلويزيون به امر دنيوي بيشتر است، ولي ميتوان آن را مسلمان كرد. اين كار البته پرزحمت و نيازمند آفرينش جديد است.
بنابراين، ميتوان گفت اگر ده عامل يادشده در قسمت پيشين كه موجب دنيويگرايي تلويزيون ميشدند, منتفي شوند، تلويزيون دنيويگرا نخواهد بود. به منظور دستيابي به اين هدف، تلويزيون بايد اين موارد را رعايت كند:
1. خود تلويزيون مرجع نشود؛
2. مرجعسازي نكند و گروهها و نهادهاي غيرديني را جايگزين دين نسازد؛
3. از مفاهيم، نمادها و باورهاي ديني استفاده ابزاري نكند؛
4. امور مقدس مجازي، مانند جادوگري، عرفانهاي پوشالي و توخالي، قهرمانهاي اسطورهاي غيرواقعي و... نسازد؛
5. به بهانه تقيد به عينيتگرايي، تقيد ديني را كنار نگذارد؛
6. ارزشها و اصول ثابتي داشته باشد؛
7. از حاكميت قدرت مادي اقتصادي و سياسي بر خود بپرهيزد و به دنيا و مظاهر آن اصالت ندهد؛
8. تفريح و سرگرمي در آن اصالت نيابد، بلكه جنبه طريقيت داشته باشد و به عنوان ابزاري براي دستيابي به اهداف متعالي به كار آيد؛
9. فردگرايي و خودمحوري را ترويج نكند[34]؛
10. ارتباطات جمعي را جايگزين ارتباطات انساني نسازد.
حال پرسش اين است كه آيا تلويزيون ميتواند چنين كند. همانطور كه گذشت، پاسخ مثبت است. تلويزيون ميتواند با رعايت ده اصل بالا، از سكولاريسم دوري ميكند؛ البته در اين زمينه راه دشواري پيشرو دارد.
با رعايت اصول يادشده، تلويزيون به سطحي از ديني شدن نزديك ميشود، ولي اين سطح، الزاماً سطحي مطلوب نيست. براي اينكه تلويزيوني ديني باشد، رعايت اصول و قواعدي ديگر نيز ضرورت دارد.
آنچه ذكر شد، حداقلهايي است تا از ورطه سكولاريسم رهايي يابد، ولي ارتقاي تلويزيون، نيازمند كسب فضيلتها و مهارتهاي ديگري است. پرداختن به اين سطح متعالي درگنجايش اين مقاله نيست و نيازمند پژوهشي ديگر است.
1. آرتور، كريس، مقاله «رسانه، معنا و روش در مطالعات ديني» در بازانديشي درباره رسانه، دين و فرهنگ، ويراسته: استوارتام. هوور و نات لاندباي، ترجمه: مسعود آريايينيا، تهران, سروش، 1382.
2. داوري، رضا (1378)، فرهنگ، خرد و آزادي، تهران, نشر ساقي.
3. رشيدپور، ابراهيم(1354)، آيينههاي جيبي آقاي مكلوهان، تهران, سروش.
4. كريستيانز، كليفورد جي. (1382)، مقاله «فنآوري و نظريه سهوجهي رسانه» در بازانديشي درباره رسانه، دين و فرهنگ، ويراسته: استوارتام. هوور و نات لاندباي، ترجمه: مسعود آريايينيا، تهران, سروش.
5. گوثالس، گرگور(1382)، مقاله «گريز از زمان ابعاد آييني فرهنگ مردم» در بازانديشي درباره رسانه، دين و فرهنگ، ويراسته: استوارتام. هوور و نات لاندباي، ترجمه مسعود آريايينيا، تهران, سروش.
6. وايت، رابرتاي (1382)، مقاله «نقش دين و رسانه در ساخت فرهنگ» در بازانديشي درباره رسانه، دين و فرهنگ، ويراسته: استوارتام. هوور و نات لاندباي، ترجمه: مسعود آريايينيا، تهران, سروش.
7. هوردرن، ويليام (1368)، راهنماي الهيات پروتستان, ترجمه: طاطهووس ميكائيليان, تهران, انتشارات علمي و فرهنگي.
8. هورسفيلد, پيتر جي (1382)، مقاله «تحول دين در عصر همگرايي رسانهاي» در بازانديشي درباره رسانه, دين و فرهنگ, ويراسته: استوارت ام, هوور و نات لاندباي, ترجمه: مسعود آريايينيا, تهران, سروش.
9. هوور, استوارت ام و كلارك, لين اسكافيلد, (1382)، مقاله «فصل مشترك رسانه, فرهنگ و دين» در بازانديشي درباره رسانه, دين و فرهنگ, ويراسته: استوارت ام, هوور و نات لاندباي, ترجمه: مسعود آريايينيا, تهران, سروش.
10.
[1] . public religion.
[2] . private religion.
[3]. ميان دانشمندان مشهور است كه منابع دين چهار است: كتاب، سنت، عقل و اجماع. البته اجماع از نظر شيعه منبع مستقلي نيست و تنها زماني حجيت دارد كه كاشف از سنت باشد. ازاينرو، حذف و تنها منابع مستقل ذكر شد.
[4]. از جمله يكي از نامهاي قيامت است كه بسيار هم استعمال شده است، مانند: «مَـلِكِ يَوْمِ الدِّينِ» (فاتحه:4).
[5]. تنها به اين معناي ظاهري است كه غيرمؤمناني نظير گلدزيهر نيز ميتوانند اسلامشناس شوند.
[6] . the secular.
[7]. secularization.
[8]. secularism.
[9]. ويليام هوردرن از هاروي كاكس در كتاب راهنماي الهيات پروتستان (ترجمه طاطهووس ميكائيليان، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1368، ص194) اين موضوع را نقل ميكند.
[10] . secularization.
[11]. در عين حال، كساني نيز با عنوانهايي همچون روشنفكري ديني، در پي دنيويسازي اسلام برآمدهاند؛ گو اينكه به همان دليل ذكر شده،توفيق چنداني نيافتهاند و نخواهند يافت.
[12] . هوردون, 1368، ص 194.
[13]. technical.
[14]. technological.
[15]. كريستيانز، 1382، ص91.
[16]. همان، ص94.
[17]. در اينكه آيا حكايتگري ساده و بيپيرايه ميتواند وجود داشته باشد، بسيار جاي بحثو گفتوگوست . بسياري از فيلسوفان منكر آنند و بسياري نيز مؤيد آن. منكران به مبحث زاويه ديد و انتخابگري اشاره دارند و ميگويند در سادهترين و سرراستترين نمادها نيز نقش فاعل و ذهنيت و ديگر مسائل انفسي او وجود دارد و به عكس جهتي خاص ميدهد.
[18]. رشيدپور, 1354، ص 59.
[19]. همان.
[20]. وايت, 1382، ص 69.
[21]. رشيدپور، 1354، ص 157.
[22]. آرتور, 1382، ص 235.
[23]. از جمله نك: داوري، 1378، ص 330.
[24]. گوثالس، 1382، ص 159.
[25]. secular.
[26]. typical.
[27]. رشيدپور، 1354، ص 81.
[28]. الرحمن: 26 ـ 27.
[29]. هورسفيلد, 1382، صص 222 ـ 223.
[30] . گوثالس، 1382، ص 165.
[31] .Hoover, 2006.
[32]. كلارك و هوور، 1382، ص28 .
[33]. همان، ص 29.
[34] .
|
جهانبيني ارتباطي نظريههاي هنجاري |
خاستگاه تاريخي -اجتماعي |
خاستگاه انديشه |
هنجار پايه |
مبدأشناسي ارتباطي |
مقصد شناسي ارتباطي |
حيات ارتباطي |
تاريخ شناسي ارتباطي |
فرجامشناسي ارتباطي |
انسانشناسي ارتباطي |
جهانبيني حاکم |
|
ا قتدارگرا |
قرون 16 و 17 انگلستان |
فلسفه قدرت مطلقه |
حاکم مدار |
انسانمدارفردگرا |
دنيامدار |
رشدگريز |
سنتگرا |
کثرتگرا |
تودهگرا |
سکولار |
|
ليبرال |
قرن 17 انگلستان و آمريکا |
فلسفة عقلگرايي وحقوق طبيعي(ميلتون، لاک، ميل) |
سودمدار |
انسانمدارفردگرا |
دنيامدار |
رشد تکبعدي مادي |
سنتزدا |
وحدتگرا غربي |
تودهگرا |
سکولار |
|
مسئوليت اجتماعي |
قرن 20در دهه 70 آمريکا |
نوشتههايهاکينگ کميسيون آزادي مطبوعات- 1974 |
جامعهمدار |
انسانمدار جامعهگرا |
دنيامدار |
رشدچندبعدي مادي |
سنتگريز |
وحدتگرا غربي |
عامهگرا |
سکولار |
|
کمونيستي شوروي |
قرن 19 شوروي |
مارکسيسم- لنينيسم استالينيسم و مکتب هگل |
حزبمدار |
انسانمدارگروهگرا |
دنيامدار |
رشدتکبعدي مادي |
سنتگرا- ضد ديني |
وحدتگرا کمونيستي |
تودهگرا |
سکولار |
|
توسعهگرا |
قرن 20 دردهه 80- يونسکو |
انديشههاي توسعه در جهان سوم در يونسکو و کميسيون بينالمللي ارتباطات 1980(مک کوايل) |
توسعه مدار |
انسانمدار جامعهگرا |
دنيامدار |
رشدچندبعدي مادي |
سنتزدا |
وحدتگرا غربي |
تودهگرا |
سکولار |
|
مشارکت دموکراتيک |
اواخر قرن 20 کشورهاي ليبرال توسعه يافته |
انديشههاي جماعتگرا ( مک کوايل) |
جماعتمدار |
انسانمدارجماعتگرا |
دنيامدار |
رشدچندبعديمادي |
سنتگرا غيرديني |
وحدتگرا غربي |
جماعتگرا |
سکولار |
|
ديني |
طول تاريخ |
اديان الهي |
دينمدار |
خدامدار |
آخرتگرا |
تکامل همهبعدي مادي- معنوي |
سنتگرا ديني |
وحدتگرا مهدوي |
امتگرا |
ديني |
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|